تبلیغات
انجمن ادبی ترنج - فراموش نکنیم..
شنبه 7 اسفند 1389

فراموش نکنیم..

   نوشته شده توسط: سعید مدیر وبلاگ    

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود ...

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!

مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن...

(برگرفته از سایت ایده و خلاقیتhttp://ideaandcreativity.com)

 


allegedebb5669.jimdo.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 13:12
Hello, the whole thing is going fine here and ofcourse every one is sharing data,
that's in fact good, keep up writing.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 19:40
My brother suggested I might like this web site.

He used to be totally right. This publish truly made my day.
You can not consider just how so much time I had spent
for this information! Thanks!
BHW
سه شنبه 22 فروردین 1396 12:16
I have read so many content concerning the blogger lovers however this paragraph is in fact
a fastidious post, keep it up.
یکشنبه 15 اسفند 1389 10:07
chize khasi nemitonam begem joz inke k heyli b-ahal bod
حنا
سه شنبه 10 اسفند 1389 07:54
چه پست زیبایی!مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر