دوشنبه 19 اردیبهشت 1390

وعده ی پادشاه

   نوشته شده توسط: سعید مدیر وبلاگ    نوع مطلب :داستانك ،

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد...

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت: من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از سربازانم لباسی گرم برایت بیاورد.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر، وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند. در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:

ای پادشاه من هرشب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم. اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای در آورد...


آزاده
شنبه 24 اردیبهشت 1390 17:59
واقعا دستت مرسی جالب انگیز بود.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic