تبلیغات
انجمن ادبی ترنج - وعده ی پادشاه
دوشنبه 19 اردیبهشت 1390

وعده ی پادشاه

   نوشته شده توسط: سعید مدیر وبلاگ    نوع مطلب :داستانك ،

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد...

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت: من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از سربازانم لباسی گرم برایت بیاورد.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر، وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند. در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:

ای پادشاه من هرشب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم. اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای در آورد...


https://steffanieisaack.wordpress.com/2015/03/08/achilles-tendinitis-information/
دوشنبه 5 تیر 1396 00:15
Hello my family member! I want to say that this post is awesome, great written and include almost
all important infos. I'd like to see more posts like this.
http://johnsilzvjvnzym.jimdo.com
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 02:58
I am very happy to read this. This is the kind of manual that needs
to be given and not the accidental misinformation that's at the
other blogs. Appreciate your sharing this greatest doc.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 18:26
I'm now not certain where you're getting your info,
but good topic. I must spend some time finding out more or working out more.
Thank you for fantastic info I used to be in search of this
info for my mission.
BHW
دوشنبه 21 فروردین 1396 15:44
Aw, this was an exceptionally nice post. Taking the time and actual effort to generate a
top notch article… but what can I say… I hesitate a lot and don't seem to get anything done.
حنا
یکشنبه 25 اردیبهشت 1390 22:31
شاید همه دست کم یه بار با این موضوع روبرو شدیم!
علی
شنبه 24 اردیبهشت 1390 18:29
ممنون خیلی جالب بود
آزاده
شنبه 24 اردیبهشت 1390 17:59
واقعا دستت مرسی جالب انگیز بود.
الی عروسک
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 16:42
سلام
خوبی؟؟؟؟؟؟
نیستی
زینب
دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 16:30
تنها امید است كه انسان را سرزنده نگاه می دارد.
روزی مردی را به جهنم می بردند او دائم به عقب برمی گشت و عقب را نگاه می كرد . ناگهان خداوند دستور داد او را به بهشت ببرید . پرسیدند چرا ؟ گفت : او امید داشت و به عقب نگاه می كرد .
چون وعده بخشش خدا را باور داشت .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر