یکشنبه 22 خرداد 1390

معرفی کتاب

   نوشته شده توسط: ترنج    

صادق هدایت به سال 1281 شمسی در تهران به دنیا آمد.چند سالی در فرانسه به تحصیل پرداخت.او زبان فرانسه را بسیار خوب می دانست.در سال 1315 شمسی از تهران سفری به هندوستان رفت.در آنجا به فراگرفتن زبان پهلوی پرداخت.

وی مدتی در بانک ملی و سپس در ادره اقتصاد عضو بود.سپس عضو اداره موسیقی شد و تا زمان مرگ،مقام مترجمی در دانشکده هنرهای زیبا را داشت.

در پاییز سال 1329 به پاریس رفت و در بهار 1330 با باز کردن شیر گاز به حیات خویش پایان داد.

 

متن زیر ازداستان "داش آکل" انتخاب شده است.

 

...صورت مرجان،گونه های سرخ،چشمهای سیاه و مژه های بلند با چتر زلف که روی پیشانی او ریخته بود،محو و مرموز جلو چشم داش آکل مجسم شده بود.زندگی گذشته خود را به یاد آورد.یادگارهای پیشین از جلو او یک به یک رد می شدند.گردشهایی که با دوستانش سر قبر سعدی و بابا کوهی کرده بود به یاد آورد.گاهی لبخند می زد زمانی اخم می کرد ولی چیزی که برایش مسلم بود اینکه از خانه خودش می ترسید.آن وضعیت برایش تحمل ناپذیر بود.مثل این بود که دلش کنده شده بود می خواست برود و دور بشود.فکر کرد باز هم امشب عرق بخورد و با طوطی درد دل بکند!سر تا سر زندگی برایش کوچک و پوج و بی معنی شده بود...

هوا تاریک شده بود.داش آکل دم محله سر دزک رسید.اینجا همان میدانگاهی بود  که بیشتر وقتی دل و دماغ داشت آنجا را قرق می کرد و هیچکس جرات نمی کرد جلو بیاید...

فردا صبح همینکه خبر زخم خوردن داش آکل به خانه حاجی صمد رسید،ولی خان،پسر بزرگش به احوالپرسی او رفت.سر بالین داش آکل که رسید،دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده،کف خونین از دهنش بیرون آمده و چشمهایش تار شده بود.به دشواری نفس می کشید.داش اکل مثل اینکه در حالت اغما او را شناخت با صدای نیم گرفته لرزان گفت:

"در دنیا....همین طوطی...داشتم...جان شما...جان طوطی...او را بسپرید به ..."

دوباره خاموش شد.ولی خان دستمال ابریشمی را در آورد اشک چشمش را پاک کرد.داش آکل از حال رفت و یکساعت بعد مرد.

همه اهل شیراز برایش گریه کردند.

ولی خان قفس طوطی را به خانه برد.

عصر همان روز بود مرجان طوطی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پر و بال،نوک برگشته و چشمهای گرد بی حالت طوطی خیره شده بود.ناگاه طوطی با لحن داشی،با لحن خراشیده ای گفت:

"مرجان...مرجان...تو مرا کشتی...به که بگویم...مرجان عشق تو...مرا کشت.

اشک از چشمهای مرجان سرازیر شد.

 


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic